گاه نوشته های سیاسی و خاطرات

ادبیات ضد جنگ 2

باوجود که همه می دانیم زندگی بدون جنگ خوب تر و زیبا تر از زندگی جنگی است پس چرا دست از جنگ بر نمی داریم و یک دیگر را به جای این که بکشیم در آغوش بگریم. پس معلوم می شود که جنگ ابلهانه است و تاکید در کار ابلهی هم وسوسه های زندگی بشری‌ست.

اگر کسی هم پیدا می شود و می گوید که من تحقیق در تمام آموزه های اسلامی کردم چیزی به نام جنگ در اسلام وجود ندارد. و اسلام هیچ وقت حمله ور به سرزمینی نشده و پایگاهی دفاعی در برابر دشمن داشته. باز هم چه دلیلی برای بقای جنگ می تراشیم و هم وطنان خود را پیاده به بهشت می بریم.

هیچ وقت به این فکر نمی کنیم اگر کلید دست ما گم شود و پشت دروازه‌‌‌‌ی بهشت بمانیم و کسی هم سراغ مان نیاید. آن وقت دیگر فرصت فرار هم از ما گرفته می شود. و تقدیر هم آنجا هیچ کاره است تنها می مانیم پشت در و تمام خراب کاری های مان, افتادن کلید موقع انتحار, انسان های بیگناه ایستاده در صف پشت سر مان.

اگر غیرت داشتیم از همان اردم شهیدی خود را به جهنم می انداختیم که لا اقل منتی ندارد. و سر صورت خون آلود خود را با آ تش جهنم مرهم می کردیم. تا از شرم آدم های را که قرار بود در بهشت می بردیم نجات پیدا می کردیم.

نمی دانم چه معمایی‌ست؟ که با گرفتن حق زندگی دیگران خوشبخت می شویم و با یتیم کردن کودکان از نعمت های جاویدان بهره مند و با بیوه کردن زنان حوران بهشتی در اختیار مان قرار می گرد و با خراب کردن ساختمان های مردم قصر های بهشتی را مالک می‌شویم. پس حق دارند کسانی که از جنگ توصیف می کنند و برای انتحار حدیث می سرایند.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1391ساعت 17:1  توسط عبدالخالق جعفری | 

ادبیات ضد جنگ

چرا اغلب شعرا به ادبیات جنگ پرداخته؟ چرا کسی قهرمان مطرح شده؟ چرا تعدادی مورد نکوهش قرار گرفته؟ چرا قهرمانی در جنگ افتخار دانسته شده؟ چرا تعدادی برای آخرت جنگیده؟ چرا تعدادی خود را وسیله قرار داده و انتحار می‌کنند؟ ایا بدون جنگ نمی شود زندگی کرد؟ اگر انسان به جنگ نمی پرداخت نمی توانست زندگی کند و پیشرفت نصیب شان شوند؟

 

این همه پرسش های است که در این مقاله پاسخ داده می‌شود.

جنگ از دیر زمانی در جامعه‌ی بشری وجود داشته چنانکه تا بشر بوده جنگ بوده و همه برای جنگ کوشیده و آن را لازمه‌ی زندگی دانسته و اسباب جنگ مهیا کرده . در این راه قربانی ها داده, سر زمین ها را ویران کرده, تمدن ها را نابود کرده, ظلم را بالای انسان های بی دفاع روا داشته,قتل عام ها کرده, هزینه های زیادی در این راه مصرف نموده.

بشر ازین تجربه های تلخ و زیان بار باز هم عبرت نگرفته و بیشترین هزینه را حالا هم صرف ابزار جنگی می کنند و از تمام سهولت های زندگی گذشته فقط ابزاری جنگی می خواهند.

نمی دانم به جنگ از کدام زاویه نگاه کنم. از جانب آنانی که کشته می شوند جنگ یک پدیده ی شوم و بد است که جان انسان ها را می گرند, به جز ویرانی, بر بادی و آوارگی دست آورد دیگری ندارد. اما از دید آنانی که می کشند جنگ یکی از لازمه‌های زندگی ست و بدون جنگ بقا نا ممکن است. به هر صورت جنگ کشتن یا کشته شدن است و بدون آن راه دیگری وجود ندارد.

اگر چه کسانی هم بودند که برای صلح کوشیدند کار شان تا جای هم نتیجه بخش بوده مانند نیچه که عقیده داشت خدایی وجود ندارد و جنگیدن به خاطر آخرت بی معنا ست.

جنگ یکی از ابلهانه ترین کار های انسان است که باید از آن پرهیزشود ورنه اول خود و بعد دیگران را در آتش آن خواهد سوختاند.

چون جنگ وابسته به احساس است و شعر هم بستگی به احساس و عاطفه دارد از این رو شاعران بیشتر به ادبیات جنگ پرداخته تا ضد جنگ. چنان که می گوید شعر گپ زدن در خواب است که اول دیگران می فهمند و بعد خود شاعر.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1391ساعت 16:59  توسط عبدالخالق جعفری | 

چرا عکس های بهشتی نسوخت

روزی من بااستادی که از ولسوالی پنجاب ولایت بامیان برگشته بود صحبت می کردم و او به من از وضعیت پنجاب قصه گفت از جریان انتخابات پارلمانی گرفته تا قضیه شکیلا و واحدی بهشتی.

او گفت در زمانی انتخابات پارلمانی مردم تصمیم داشتند که به فکوری بهشتی رای ندهند و کسی دگری را به جای او در پارلمان بفرستند اما این کار با عقیده ی خرافاتی مردم گره خورد و افراد استفاده جو از این فرصت هم استفاده کردند تا مردم نتواند وکیل مورد نظر خود را تعیین کنند.

اشخاصی شب هنگام تمام پوستر های کاندیدای پارلمانی را جمع آوری می کنند و نزدیکی شهر گودی کنده و در داخل آن گودی تمام پوستر ها را آتش می زنند و در این میان عکس فکوری بهشتی را نیمه سوخته و پوستر خود بهشتی را سالم در زیر آن پوستر های سوخته می گزارند.

و صبح هم پیش از همه خود آنها مردم را به جستجوی علت این کار وادار می کنند و اطراف بازار پنجاب را گشت می زنند. تا این که مردم را به بالای آن پوستر های سوخته می برند و با نوک چوب از زیر آن پوستر های سوخته عکس خود بهشتی و فکوری بهشتی را بیرون می آورند که عکس خود بهشتی سالم و از فکوری بهشتی نیمه سوخته و به مردم این دو شخص را مقدس قلم داد می کنند که گویا پوستر های آنان در آتش نسوخته.

استاد به من می گفت که در ولسوالی ها شایعات پخش می شود که در قضیه شکیلا واحد بهشتی هیج نقش نداشته و خانواده شکیلا هم به بی گناهی واحد بهشتی ایمان دارند و قضیه را سرور جوادی مشکل کرده است به برادر شکیلا که در ایران بوده پول داده و او را تشویق کرده که با واحد بهشتی دعوا کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 14:38  توسط عبدالخالق جعفری | 

قضاوت به شیوه ی افغانی

یازدهمین سالگرد مسعود با وحشی گری بعضی افراد مسلح در سرک های کابل باگشت زنی موتر ها تجلیل شد آن هم به شیوه که سرک ها را بند انداخته و با عکس های مسعود خلاف حرکت می کردند, تا این که کوته سنگی و پول سوخته رسیدند.

در اولین اقدام بچه ی خورد را که دست فروشی می کرده مورد لت و کوب قرار می دهد که امروز شهادت قهرمان ملی ست خبر نداری و تمام سودای او را با کراچی اش چپه می کنند. مردم شب و روز غم اش این است که چطور می تواند خوردن پیدا کند و عده یی پیدا می شوند که این فرصت را هم که ارزش برابر با نفس کشیدن را دارد از آنها بگرند.

در قدم دوم موتور که دو پشته بوده دم موتر می زند و بعد تمام آنان پایین می شوند و این موتوری را لت و کوب می کنند.

هر دوی این قضیه ها در پولی سوخته بوده که معمو لا تمام هزاره ها آنجا حضور دارند و دو نفر که توسط کاروان عزاداران مسعود لت خورده هم هزاره بوده. همین باعث می شود که مردم جمع شده و مداخله می کنند و بین مردم و تیم عزاداران جنگ می شود. تیم عزاداران تفنگچه می کشند و به مردم شلیک می کنند و مردم هم به آنها هجوم می برند وسر انجام یاغی های تاجک فرار می کنند.

پولیس که در صحنه حاضر بوده از طرف آمر جنای حوزه شش که از سید های سنگلاخ است امر فیر در یافت می کنند و به مردم آتش می کشند تا در نتیجه چند کشته و زخمی به جا می گذارد. دربین زخمی هزاره پولیس هم وجود دارد که توسط پولیس های سید و تاجک زخمی شده اند.

همین می شود که درگیری بین پولیس و مردم محل آغاز می یابد از پلی سوخته تا برچی و از برچی تا حوزه ی شش. مردم با دست خالی شعار می دادند که ما قاتل می خواهیم و پولیس با گلوله جواب می دادند. تا این که منجر به کشته و زخمی شدن چندین تن از افرادی ملکی می گردید.

منطق پولیس ملی که حمایت کردن از یاغی گری و اوباشی باشد از قضاوت دگران چه توقع داشته باشیم. شاید اگر جرئت به خرج دهند این عمل را محکوم کنند و بس مانند که رهبران هم این کار را کردند.

محقق در الزهرا گفت روز شهید متعلق به همه مردم افغانستان است و هر کس در این روزهرج و مرج راه می اندازند. از دشمنان مردم افغانستان اند. محقق به مردم گفت که با پولیس درگیر نشوید و ضد کسی شعار ندهید زیرا این کار باعث بد نامی هزاره ها می شود. اگر هم تظاهرات کردید با شعار و با مرام به صحنه حاضر شوید. او این عمل را یک دسیسه خواند و گفت حلقات می خواهند جبهه متحد را از هم بپاشند و گفت نا امنی به نفع هیچ کسی نیست و طالب ها هم که نا امنی ایجاد می کنند به غیر از جنگ و کشته چیزی نسیب شان نمی شوند. و به مردم اطمینان داد که ما جسد ها را به سرد خانه انتقال می دهیم و خواستار محاکمه شدن عاملین این قضیه می شویم. اگر عاملین پیگری قانونی نشد باز هم ما و شما هستیم.

عباس بصیر رییس دفتر خلیلی می خواست بعد از محقق پیام خلیلی را به خوانش بگرد با ممانعت مردمی روبرو شد. مردم با بلند کردن دست گفتند که ما پیام نمی خواهیم, خود استاد کجاست؟ سر انجام بصیر از خواندن پیام مانع شد.

احمد بهزاد مایک را گرفت و این عمل شنیع را محکوم کرد و دولت را عامل این قضیه خواند و دولت را عامل نا امنی در مناطق هزاره جات خواند و گفت که هر کس در درون حکومت پارتی داشت هر کاری را که انجام دهد آزاد است. او افزود حلقات می خواهند که نا امنی را در غرب کابل بیاورند و جوی خون جاری کنند اما بدانند که غرب کابل بیشه ی شیران است. بهزاد به مردم اعتماد داد که ما در کنار شما هستیم و در قوه مقننه آرام نخواهیم نشست. حرف آخر بهزاد این بود که با متانت و عقلانیت در برابر این اوباشی گری باید پاسخ داده شود.

احمد ضیا مسعود و امرالله صالح هر کدام به نوبه خود این عمل شنیع عزاداران را محکوم کردند.

پس اگر قضیه چنین است و هیچ نهادی در این عمل دست ندارند کاروان طرفداران مسعود را که مسلح کردند؟ و چرا پولیس به حمایت از گروه تفنگ دار بی مسوولیت حمایت می کنند؟ و چرا هزاره ها تفنگ ندارند؟

معلوم است که در افغانستان ارام بودن جرم است و هزاره بودن هم جرم است زیرا دیگر اقوام با داشتن سلاح غیر قانونی هر کاری که دلش بخواهد ازاد است و هزاره ها که از جان خود دفاع کنند آن هم با دست خالی جرم محسوب می شود و ازطرف پولیس به رگبار بسته می شوند.

ما قضاوت حکومت را تا هنوز دیده ایم چه در جنگ با کوچی ها و حمایت از گروه های تروریستی در داخل افغانستان همه رفتار حکومت یک رفتار قومی بوده و با هیچ گونه روش حکومت داری مطابقت ندارد.

چه انتظار داشته باشیم که حکومت این بار عدالت را عملی کند و سید آغا شاه را مطابق به قانون محاکمه کند.

در این قضیه هم حکومت مطابق قانون عمل نخواهد کرد و ضد و به بند سیاسی بیشتر از همه چیز اولویت خواهد داد. فرزندان مردم بیچاره را که از طرف پولیس و افراد غیر مسلح به شهادت رسیدند فراموش خواهد کرد.

قسم که در اولین عمل پولیس دیدیم که حمایت از کسانی کردند که با اسلح به سرکا ر مردم هجوم بردند و می خواستند کسانی که مجبور بودند در این روز کار کنند آنان را اذیت کنند و راه ها را هم بند کنند و به موتر وان ها فحش ودشنام دهند. و انسان ها را دم موتر بزنند. از کسانی که در برابر این عمل مقاومت کردند به گلوله ببندند.

قضاوت دگر نهاد های دولتی هم چنین خواهد بود و ما نباید توقع بیشتر از این را داشته باشیم.

تعدادی هم که خود را روشن فکر می گرند و اندیشه ی قومی دارند می خواهند این عمل شنیع پولیس و اوباش ها با ربط دادن در برابر یک امر سازمان دهی شده قانونیت دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 14:36  توسط عبدالخالق جعفری | 

نیرو های ناتو بی موقع افغانستان را ترک می کند

        اگر قرار باشد که نیرو های ناتو  و امریکا که یکی از مهم ترین اعضای آن است افغانستان را ترک کند. افغانستان به وضعیت دهه یی60 باز خواهد گشت و تمام تلاش های انسان دوستانه یی که کشور های غربی و در افغانستان انجام داده به باد نیستی فنا خواهد شد.

      اگر سوال این باشد که آیا نیرو های غربی در افغانستان به خوبی ماموریت خویش را به پایان رسانیده اند یا خیر؟ جواب درست این خواهد بود که نه آنها ما موریت خویش را به خوبی به پایان نرسانیده اند و کار های را که باید می کردند نکردند و امنیت را که به مردم افغانستان به ارمغان می آوردند نیاوردند و تروریستان را هم که باید از بین می بردند نبردند و به نظر من آنها هیچ کاری اصولی را انجام ندادند که زندگی مردم بی دفاع را در افغانستان بعد از خروج شان تامین کنند.

        البته آمدن نیرو های خارجی در افغانستان یک کمک مقطع و کوتاه به مردم افغانستان بوده و بیشترین سود را با وجود حضور داشت نیروهای بین المللی باند های تروریستی و احزاب سیاسی برده است. زیرا یک تعداد اشخاص در این دوره که در حکومت سهیم بودند و یا با تیم حاکم روابط خوبی داشتند, صاحب همه چیز شدند و زندگی نسل بعدی خویش را در خارج تامین کردند.

      چه کار های می توانست زندگی صلح آمیز مردم افغانستان را بعد از خروج نیرو های بین المللی در افغانستان کند:

1-    از بین بردن جنگ سالاران و افراد زورمند غیر مسوول زیرا اینها سالیان سال به مردم افغانستان خیانت کردند و هر نوع ظلم را بالای مردم بی گناه روا داشتند و پس از خروج نیرو های ناتو آنها دوباره به جایگاه قبلی خود ایستاد شده و وضعیت یک دهه پیش را بالای مردم ما تحمیل خواهد کرد.

2-    رشد باند های تروریستی در بین مرز های افغانستان و پاکستان که بیشترین خطر به کشور افغانستان محسوب می شود.

3-    به باد رفتن کمک های بین المللی به افغانستان که یا توسط وزرا این کار صورت گرفت و یا پروزه ها به صورت بی کیفیت کار شد.

4-    راه ندادن نسل جوان به قدرت و حکومت افغانستان.

5-    نداشتن یک دولت قدرتمند و سالم.

افغانستان بعد از خروج نیرو های ناتو مورد تاخت و تاز جنگ سالاران قرار خواهد گرفت و تمام دست آورد ها از بین خواهد رفت. زیرا دولت افغانستان مقتدر نیست که امنیت را در افغانستان حفظ کند.

به هر ترتیب یا کشور های خارجی نتوانسته به مردم افغانستان یک کاری اساسی انجام دهد و هم نخواسته که انجام بدهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 23:8  توسط عبدالخالق جعفری | 


کشف کاهش وزن سر خط روزنامه ها را  از آن خود کرد                         

آیا می دانستید که بدون رژیم غذای می توانید وزن خود را کاهش دهید؟

به یک فراورده ی جدید کاهش دهنده ی وزن اعتماد کنید و آن چیزی است که با آن شما می توانید بدون در نظر داشت انچه که شما می خورید؛ 30 پوند وزن را در مدت 6 ماه کاهش دهید.

   و او که به نام Sensa weight Loss System یاد می شود، یکی از بحث انگیزترین فراورده های رژیم غذای در بازار امروز ی است که در New York Times،  Time Magazineو Dateline NBC صورت گرفت. بعضی ها به خاطر کاهش دادن  زود هنگام وزن، به Sensa انقلاب رژیم غذای می گویند.

Sensa boldy  ادعا می کند که این مواد، استفاده کننده ها را کمک می کند که وزن مشخص خود را بدون تبدیل رژیم غذای موجود و فعالیت روز مره، کم کنند. تمام رژیم گرنده ها از بوی او"Tastan" در غذا استفاده کنند و شاهد کاهش وزن باشند.

ما مشکوکیم که کم ترین چیزی در باره ی او بگوییم

Sensa Weight Loss System در تضاد با تمام آن چیزهایی است که ما درباره ی کاهش وزن خوانده ایم پس ما در باره ی  Sensa  تحقیق کمی عمیق تر انجام می دهیم تا به حقیقت Sensa  دست یابیم. که آیا او عمل دیگر کاهش وزن است یا واقعا Sensa  تاثیر می می گذارد؟

شک و تردید ما به زودی به هیجان تبدیل شد به خاطر ما نتوانستیم کشف کنیم که سلاح جنگ مرض چاقی در آینده چه خواهد بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 23:19  توسط عبدالخالق جعفری | 

صبر در بی قراری

من که همیشه صبورم نباید تصور شود که من در همه چیز و همه کار راضی ام و هیچ گونه اعتراضی ندارم. بلکه نه! این نوع نیست و همه چیز برایم تحمیل می شود و من نمی توانم زبان در کشم و همه را در باد اعتراض قرار دهم و همه چیزی را که به دید من درست به نظر نمی رسد به آن چیزی را اضافه نمایم و یا خدای نا کرده لب به اعتراض بگشایم و چون چرایی در مقابل همه نادرستی ها عرضه بدارم و درستی و نا درستی چیزی را صحه بگذارم یا رد کنم نه این طور نیست و همه کار و همه چیز ها تحمیل است بالای ما.

اما صبر و بی قراری نه نهالی است که در وجود همه رشد کند و یکی اش بر شرین دهد و دیگری بار تلخ یا حتا بی بر باشد. نه این ها! که این گونه نیست بلکه همه صبر ها گاهی می شود به کسی تحمیل شد  و نامش را به صابران دنیا اضافه کند. در صورتی که همه چیز از بیرون تحمیل می شود و خط سیر را به ما تعین می کند و زندگی را به ما قطار کنترل شده می سازد که ما نمی توانیم از آن خط سیر پا فراتر نهیم.

اما آنچه مهم است ملامت گی آن است که به آدم ها بر می گردد و او را منفور می سازد و از جامعه می راند و تسلیم زندان انزوا می کند و صفات انسانیت را از او می گیرد. و یا انسان را خوش نام می کند و با نام و نشان می سازد و مشهور می کند. شهرت و گم نامی را اگر دو روی یک سکه بی نامیم اگر چانس رخ کرد مشهور و هم اگر رخ نکرد گم نام و بد بخت می شویم.

به عقیده ی من این ها همه چیز های اند بیهوده که ساخته و پرداخته ی ذهن ماست و با چشم بهم زدن کسی را خوب یا بد می سازیم. اگر خوب بودن تقلید از عمل های و کردار های آدم های پولدار و ثروتمند باشد پس این چه ارزشی باید داشته باشد و اگر خوب زیستن و خوب بودن به ویژگی های اطلاق شود که آن ویژگی ها مربوط به زور داران و مالداران تعلق داشته باشد پس چرا به صفات های که ما از خود آن آدم ها متنفر باشیم ارج گذاریم و آن ها را با بهای گزاف بخریم و زندگی خود را قربانی آن ها سازیم و خود را مست در بیهوده پرستی  آن ها سازیم.

و عادات و رسوم آنانیکه فقیر اند باید ویژگی های بد به او دهیم و او را از زمره کارهای بد و عمل نا شایست پنداریم و همیشه بکوشیم که از آن عمل ها  فرار کنیم. و از عمل ها و رفتار های سرمایه داران تقلید کنیم. همیشه انتخاب ما باید از سلیقه ی دیگران مایه گیرد وگرنه ارزش برای مانخواهد داشت.

این که تا چه اندازه این مدعا ها درست است یا نادرست هیچ اهمیت به ما ندارد و ما فقط خوبی ها را از آدم ها به ظاهر خوب می گریم و بدی ها را هم از آدم های به ظاهر بد می گریم. پس به هر صورت کاری خوبی انجام نمیدهیم یا قبول کنیم که کنش ها واکنش های ما باید جهت داده شود و گرنه ما معلق خواهیم ماند. و هر کار و هر انتخابی به ما تحمیل می شود وگرنه به عقیده ی من هیچ خوب و بدی وجود نخواهد داشت.

اگر ما بخواهیم مرز را از بین آدم ها برداریم باید خوبی ها و بدی ها از میان بردایم تا انسان خوب را ندشته باشیم و نتوانیم در بین ان ها فرق بگذاریم و عده یی را به یک گروه نسبت دهیم و عده یی دیگر را به گروهی دیگر. اگر انسان ها یک سان اند و هیچ فرقی بین آن ها نیست باید به خوبی ها و بدی ها  خط بطلان بکشیم. و واژه های زشت و زیبا را به قبرستان نا معلوم مدفون سازیم. و فقر و ثروت را به باد فنا دهیم تا همه رنگ ها به بی رنگی تبدیل شود. و انسان بالای انسان دیگر بر سر چیز های بی ارزش ظلم وفخر نکند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 16:9  توسط عبدالخالق جعفری | 

نگار را در نگارش یافتم

وقتی دلم میل نگار و وجود یار می کرد و همیشه با خود می تپید و به من حس سر گردانی می داد من راه گم شده بودم و به خواسته هایی خودم نمی توانستم پاسخ گو باشم. و زبانم هم یارایی گفتن یار و نگار را نداشت و به کسی نمی توانست بگوید که صفت های یارم باید چگونه باشد با وجودی که دلم قامت رعنا را می خواست و از لب یاقوت خوشش می امد و یک یار سیمین تن را همیشه تصویر می کرد و او را بی مانند در بین زیبا رویان برایم تلقی می کرد و همیشه می خواست که باید به خواسته هایش باسخ دهم و لی زبان محافظه کاری می کرد و نمی خواست که خواسته های دل را به گوش دیگران برسانند به همین سبب من در درد دل و به شرم زبان مبتلا بودم.

من وقتی قلم به دست گرفتم و به تنهایی نشستم به خوبی توانستم که شکل یارم را رسم و از هیچ که هم نترسم و الته این نقاشی من با وازه ها بود نه با خط ها من که در میان انبوهی نگرانی دل قرار داشتم و به خواسته های دل وقتی چیزی از یار می نوشتم احساس سبکی می کردم و به من حس رخ می که من فکر می کردم که با قلم روی کاغذ نمی نویسم بلکه دارم به دل خود مرهم می گذارم . اگر چه این یک کار خارق العاده نبود ولی من که آن را مرهم زخم ها یافتم به من از همه چیز بهتر بود و آن مثل که می گوید" در موقعش یک نان جای صد نان را می گرد" به من تحقق پیدا کرد و من را از یک بن بست نجات داد.

با قلم هر چه خواستم نوشتم و هر چه آرزو کردم تصویر کردم و به دل مشغولی های خود خاتمه دادم و همه را به روی ورق ریختم  و نه شرمی در کار بود و ملامتی از دیگران به من می شد.

نگارش به درد های بی پایلن من پایان داد و به پریشانی های بی اساس من خاتمه بخشید و به من فهماند که می شود با قلم کاری کرد و همه درگیری هایی دل را به گونه رمز و راز به تصویر کشید و یک نوع خود را تسلی داد و فکر کرد که من همه غم ها و بد بختی هایم را به دریا انداختم و همه رنج های مرا باد برد و وهمه دشواری ها به آتش سوخت. من این همه چیزیکه باعث اذیت وآزار روحی ام گردد با قلم برطرف می کنم گرچه به زعم دیگران یک دیوانگی محض باشد.

هر کس طاقت شنیدن این همه حرف های بی مفهوم مرا ندارد و نمی خواهد بایستد و به این هرزگی ها گوش دهد. اما این قلم و این کاغذ به تمام پرت و پلا ی من گوش می دهد. به من نمی خندد و به دیگران هم شاید تا جایی فرصت خندیدن را ندهد و او را تا جایی بین واژه ها مبهم سازد تا هر کس و ناکس نفهمد و به ناسامانی های من نخندد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 22:57  توسط عبدالخالق جعفری | 
گفتگو با تن

نمی توانم که تحمل کنم این قدر زجر و درد کشی ها را. نمی توانم دیگر گرسنگی را تحمل کنم، در برابر  این سیر نوشان و سیر خوران. نمی توانم روی خاک نشینم وقتی که قالین های رنگارنگ در بازار فراوان است و من نمی توانم حوصله کنم که همیشه در فضای گندیده زندگی کنم در صورتیکه طبیعت زیبا ست و از ما برای دیدن پول نمی خواهد. پس پرسش های من غیر منطقی است. البته شاید منطقی هم نباشد زیرا انتقاد کردن که دیگر منطق را نمی شناسد و من توقع کنم که هم انتقاد کنم و هم بگویم که کاری منطقی کردم نه این دور از انصاف است من با این کار منطق را می کوشم و جسدش را روی خیابان می اندازم که بو بگیره و دیگه مردم هم نتانه دم از منطق بزنه و تنها بگوید که منطق بد بو است و ما نمی توانیم از چیز های گندیده در خانه و محفل یاد آوری کنیم. پس من که تنها یک منتقد نشدم بلکه قاتل هم شدم وباز بگویم که کارم درست است. وای بر من که همه کار نا شایست را انجام می دم و باز هر قسمی که شده او را توجیه می کنم . گاه با منطق و گاه با وجدان و گاه با دین و گاه با تیرنگ و نیرنگ. و گاه می گویم که باید انسان ها نباید خیانت کار باشد و این هم نظر به بگروند گذشتۀ من یک فریب است ویک حقه است و فقط می خواهم تو ده ی عام را بازی دهم. همه کار من که خراب است باز می گویم می اندیشم و عاقلم. آیا این هم یک حقه نیست؟ اگر نیست پس این همه عقل و زرنگی باز هم چرا پاهایم در گل بند مانده و پیشانی ام از خستگی عرق کرده و تنم سرخ آمده و پا هایم در بین جوراب و کفش بو گرفته. این کار عقل است، باید همین طور باشه و با من که عزیز ترین کس و نگهدارنده اش هستم با من این گونه رفتار کنه. پس دیگرا چه میشه و با همسایه ها چگونه رفتار خواهد کرد. با دشمن با چه چیزی معامله خواهد کرد و می تواند که تنها با کشتن دشمن. با جسد او صلح کند و به او آتش نزنه و یا او را قطعه قطعه نکنه. و یا شاید این گونه نباشه و وارونه باشه و با کسی که دوست نیست شاید رفتار خوب تر از دوست را داشته باشه و با او محبت کنه. شاید همین هم یک فکری خوبی باشه. چون در این جهان همه چیز همانگونه است پس عقل که نمی توانه که تافته ی جدا بافته از طبیعت باشه. پس با این عقل چه کنم و تا وقتی که با من هست به من جفا روا می داره و من را قربانی خواسته های خود می کنه و وقتی که از من جدا می شوه . من به خاک و خاکستر تبدیل می شوم پس چه می شوه پاداش من، من که در بهشت هم نمی روم چون که تنم. آیا این عدالت است و من باید قبول کنم. وقتی که شما حرف از عدالت می زنید. وا مانده منم که تا زمانی که تنم، در خدمت عقلم و حین جدا شدن پوسیده می شوم و بو می گیرم. من که  چیزی از عقل بهره نبردم و کیست که بین ما بیشینه و بین ما داوری کنه! و بگویه که تو جفا دیدی و عقل نسبت به تو متهم است، متهم به جرم و جنایت یک موجود بی دفاع. شاید کسی هم پیدا نشوه. پس این همه کلمه های عادل، عدل، انصاف، انسانیت و خریت و برتریت و زشت و نیکو چه می شوه. آ یا این ها را حرف های حقه بازی من دانی و می گویی که همه حقه است و فریب می آفرینه و فریب  دادن را بلد است، دیگه به درد هیچ چیزی نمی خوره و نمی توانه کاری را از پیش ببره. پس این حرفا زیاد مربوط به من نمیشه و مشکل مه با عقل است. و من نمی توانم که با چه نیرنگی او را بفهمانم که من را زجر ندهد.  خوب شاید عقل با همین کار هایش عقل شده باشه اگر عقل هم مثل تن بی دفاع و احمق می بود که عقل نمی شد. پس من حالا فهمیدم! که من دو مشکل دارم یکی احمقی و دو دیگر بی دفاع بودن و خوب است کسی یا چیزی که بی دفاع است همین گونه اذیت شوه و خانه ویران باشه و اجازه نته به عقل و عقل ها که او را تباه کنه و من باید دیگه نباید بی دفاع باشم و خوده به عقل تسلیم کنم. نه این دیگه نمیشه! امکان نداره نمیشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 5:7  توسط عبدالخالق جعفری | 
دانشگاه کابل به کدام سمت در حرکت است                                                                                                                                                    

شب ها وقتی خواب می شوم به یاد زندگی بعد از فراغت ذهن ام را مشغول می کنم و این معمای است که مغزم را به جنبش آورده و راحت بودن را از او گرفته و همیشه به اندیشه بستر شده و نمی دانم چه کنم که در این معما از کدام اندیشه استفاده کنم و به که پناه ببرم آیا کسی هست که به من پناه دهد؟ نه! هرگز کسی پیدا نخواهد شد که به کسی پناه دهد که همه چهار سال دورۀ دانشگاه را به خواب سپری کرده و فکر کرده که با خواندن چپتر همه چیز می شود حال آن که نمی تواند حتا مصروفیتی به خود پیدا کنه و از فکر کردن بیجا آسوده شوه که این هم میسر نمی شوه. در این حال باید چه کار کد و به چگونه تر فند دست زد که همه بد بختی ها را جبران کنه و به آدم بد بخت، بختی به ارمغان آوره و به او بگویه که هرچه گذشت گذشت و لی باید آینده را با اعتیاد و وسواس زیاد آغاز کد و گرنه این بحران بار دیگر دامن تو را خواهد گرفت و من حالا در بستر خوابم باید چه بکنم آیا می شه که نام خود را از دانشکده ی ادبیات خط بزنم و در یکی از هوتل ها سی وی کار گری بدهم؛ نه این هم شدنی نیست زیرا او از تو تجربه ی کاری می خواهد. بد بخت تو که تجربه ی کاری نداری به درد چه می خوری و در طی این چهار سال فقط خود را با نان سیلو بازی دادی و جایی هم برای کار گری نرفتی و حالا که مهلت به آخر رسیده پشیمان شدی چه فایده؟ اگر فردا شهادت نامه ات را گرفتی می توانی به طرف خانه بروی؟ وبه قوم و اقاربت بگویی که من سند لسانس را گرفتم اگر به تو بگوید که چه شده یی؟ می توانی جواب بدهی یک چیزی. نه! تو همین را هم نمی توانی بگویی پس تو چه آدمی هستی که هیچ چیز نشده یی اگر بگوید که در دانشگاه مدتی چهار سال چه خواندی؟ می توانی بگویی که ما هر سال از افلاتون شروع می کردیم و به ارسطو ختم می کردیم و سال بعد همه موضوعات از یاد ما می رفت و باز از افلاتون شروع می کردیم  وبه ارسطو ختم می کردیم. مضمون که مهم نبود که چه باید باشد. اما مهم افلاتون و ارسطو بود آیا غیر از ارسطو و افلا تون کسی دیگر هم هست که چیزی برای گفتن داشته باشد؟ نمی دانم اما افلاتون هست و ارسطو هم هست و استادم که به من غیر از این دو چیزی دیگری نگفته. نگفته! تو پرسان کردی یانه؟ نه من هم پرسان نکردم. چون وقتی که استاد از افلاتون و ارسطو درس می داد دیگر فکر بودن کسی دیگه به ذهن مان نمی آمد. ولی من تجربیات که دارم فکر نمی کنم که کسی دیگر هم باشه که استادان ما به ما نگفته باشه. خودشان که هست در باره ی خود که حرف نمی زنه آنها این توانایی را داره که سنگ تواضع درشکم خود بسته کنه و خود را هم طراز ارسطو و افلاتون ندانه. اگر چه معلوم است که معلو مات شان در باره ی افلاتون و ارسطو زیاد هست و از نظریات آنها پاسدارس می کنند. کسانی دیگری در دنیا نخواهد باشد که این قدر به افلاتون و ارسطو گرایش داشته باشد و لی این استادان باز هم خود را به خاک تواضع می مالند ودرهنگام درس دادن از خود ها چیزی نمی گویند. خوب من که این چهار سال را گذراندم چه می شود آیا گفته می توانم ادعا کنم که من شاگرد کسانی بودم که آنها چیزی از زندگی افلاتون و ارسطو می دانست . البته چیزی که نه! خوب می دانست و توضیحاتش هم که خوب بود و لی یک کمی صدایش شنیده نمی شد چون دندان نداشت و پیر بود و ایستاد شده نمی توانست چون ضعیف بود. این که بی انصافی هم هست که یک استاد هشتاد و هفتاد ساله در پیش روی صنف بایستد و به تشریح درس بپر دازد. استاد خوب باید تسبیح داشته باش و دعا گوی شاگردان باشد درس که بلا ده پسش ای قه دیره که درس خواندی چه شدی که حالا باز درس می خوانی و شاگر د هم که باید قدر استاد را بداند و انسان باشد و به جای درس صنف را ترک کند و انسانیت را! که از همه چیز ها کده انسانیت بری آدم خوبه! دیگه این درس هیچ چیز نیست من بسیاری کسا دیدیم که درس خوانده چیزی نشده همی انسانیت خوبس! بچیم مه از شاگرد انسان خوشم می آیه و بریش نمره میتم وشاگردی که انسان نباشه نمره نمی تم ودستش هم خلاص . درس! درس! ای درس دادن مارا که خسته کد.شاگرد و استاد باید محبت داشته باشه و دختر ها! شاگرد که دختر و پسر نداره همه گیا ش اولاد ماست اما مه دخترا را بیشتر دوست داروم. باز هم بد بختی سراغم می آید وقتی فهیم بر می خیزد آب می خوره دسته ی چایبر بر چایبر می خوره و صدا بلند می شوه من که هنوزم هم در فکرم، ناگاه بلند می شوم و می گویم که من در جنگ پیش دیپارتمنت هیچ کاره بودم و می بینم که فهیم هنوز تشنگی اش رفع نشده و نوله ی چای بر در دهانش است و او جلوق و پلوق به دهنش می روه. این باعث می شوه که مرا وادار می کنه که من باید خیلی مواظب باشم که جنگ نکنم چون استادی پشتبان ندارم و مانند دیگرا که من نیستم که همه کار را بکنم، باز وقتی آمدن پولیس استادان از من طرفداری کند و به پولیس بگوید که او نیست. این هم یک چانس است که نصیب هر کس نمی شوه خاک به سرمن که هیح خوشبختی به من رخ نمی کند، همیش بدبختی! همیش بدبختی! به راستی که من بچه ی هیچ یک از زورمندا نیستم باز هم حرف مفت می زنم که من بد بختم! من بد بخت نباشم که باشه. بچه ی وزیر اگر این حرف ها را خود آنهابشنوه چه خواهد شد! خوب است که شب است کسی خبر نمی شه. وگرنه همه ی این حرفا جرم پنداشته می شوه و اگر جرم هم نباشه باعث می شوه که قاضی صاحب تورا به جرمی متهم کند. خوب این که خیر وقتی که صنفی ها شوخی می کند من غیر حاضر می شوم. این که چیزی مهم نیست، نهایتا محروم امتحان شوم و یک سال از درس هایم پس بافتم وصد خدای نا کرده! اگه استاد این کار را با من نکنه امکان داره که من هم مانند دیگران بشوم و جنجال بافرینم که آن وقت استادان دیگه   حوصله نداره که پشتبانی مرا مانند که از دیگه هم صنفی هایم کده بود بکنه و خوب است که مرا تنبیه کنه. خوب این قصه ادامه داره من را خواب گرفته و با شه به شب های بعدی.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 5:4  توسط عبدالخالق جعفری |