گفتگو با تن

نمی توانم که تحمل کنم این قدر زجر و درد کشی ها را. نمی توانم دیگر گرسنگی را تحمل کنم، در برابر  این سیر نوشان و سیر خوران. نمی توانم روی خاک نشینم وقتی که قالین های رنگارنگ در بازار فراوان است و من نمی توانم حوصله کنم که همیشه در فضای گندیده زندگی کنم در صورتیکه طبیعت زیبا ست و از ما برای دیدن پول نمی خواهد. پس پرسش های من غیر منطقی است. البته شاید منطقی هم نباشد زیرا انتقاد کردن که دیگر منطق را نمی شناسد و من توقع کنم که هم انتقاد کنم و هم بگویم که کاری منطقی کردم نه این دور از انصاف است من با این کار منطق را می کوشم و جسدش را روی خیابان می اندازم که بو بگیره و دیگه مردم هم نتانه دم از منطق بزنه و تنها بگوید که منطق بد بو است و ما نمی توانیم از چیز های گندیده در خانه و محفل یاد آوری کنیم. پس من که تنها یک منتقد نشدم بلکه قاتل هم شدم وباز بگویم که کارم درست است. وای بر من که همه کار نا شایست را انجام می دم و باز هر قسمی که شده او را توجیه می کنم . گاه با منطق و گاه با وجدان و گاه با دین و گاه با تیرنگ و نیرنگ. و گاه می گویم که باید انسان ها نباید خیانت کار باشد و این هم نظر به بگروند گذشتۀ من یک فریب است ویک حقه است و فقط می خواهم تو ده ی عام را بازی دهم. همه کار من که خراب است باز می گویم می اندیشم و عاقلم. آیا این هم یک حقه نیست؟ اگر نیست پس این همه عقل و زرنگی باز هم چرا پاهایم در گل بند مانده و پیشانی ام از خستگی عرق کرده و تنم سرخ آمده و پا هایم در بین جوراب و کفش بو گرفته. این کار عقل است، باید همین طور باشه و با من که عزیز ترین کس و نگهدارنده اش هستم با من این گونه رفتار کنه. پس دیگرا چه میشه و با همسایه ها چگونه رفتار خواهد کرد. با دشمن با چه چیزی معامله خواهد کرد و می تواند که تنها با کشتن دشمن. با جسد او صلح کند و به او آتش نزنه و یا او را قطعه قطعه نکنه. و یا شاید این گونه نباشه و وارونه باشه و با کسی که دوست نیست شاید رفتار خوب تر از دوست را داشته باشه و با او محبت کنه. شاید همین هم یک فکری خوبی باشه. چون در این جهان همه چیز همانگونه است پس عقل که نمی توانه که تافته ی جدا بافته از طبیعت باشه. پس با این عقل چه کنم و تا وقتی که با من هست به من جفا روا می داره و من را قربانی خواسته های خود می کنه و وقتی که از من جدا می شوه . من به خاک و خاکستر تبدیل می شوم پس چه می شوه پاداش من، من که در بهشت هم نمی روم چون که تنم. آیا این عدالت است و من باید قبول کنم. وقتی که شما حرف از عدالت می زنید. وا مانده منم که تا زمانی که تنم، در خدمت عقلم و حین جدا شدن پوسیده می شوم و بو می گیرم. من که  چیزی از عقل بهره نبردم و کیست که بین ما بیشینه و بین ما داوری کنه! و بگویه که تو جفا دیدی و عقل نسبت به تو متهم است، متهم به جرم و جنایت یک موجود بی دفاع. شاید کسی هم پیدا نشوه. پس این همه کلمه های عادل، عدل، انصاف، انسانیت و خریت و برتریت و زشت و نیکو چه می شوه. آ یا این ها را حرف های حقه بازی من دانی و می گویی که همه حقه است و فریب می آفرینه و فریب  دادن را بلد است، دیگه به درد هیچ چیزی نمی خوره و نمی توانه کاری را از پیش ببره. پس این حرفا زیاد مربوط به من نمیشه و مشکل مه با عقل است. و من نمی توانم که با چه نیرنگی او را بفهمانم که من را زجر ندهد.  خوب شاید عقل با همین کار هایش عقل شده باشه اگر عقل هم مثل تن بی دفاع و احمق می بود که عقل نمی شد. پس من حالا فهمیدم! که من دو مشکل دارم یکی احمقی و دو دیگر بی دفاع بودن و خوب است کسی یا چیزی که بی دفاع است همین گونه اذیت شوه و خانه ویران باشه و اجازه نته به عقل و عقل ها که او را تباه کنه و من باید دیگه نباید بی دفاع باشم و خوده به عقل تسلیم کنم. نه این دیگه نمیشه! امکان نداره نمیشه!