صبر در بی قراری

صبر در بی قراری

من که همیشه صبورم نباید تصور شود که من در همه چیز و همه کار راضی ام و هیچ گونه اعتراضی ندارم. بلکه نه! این نوع نیست و همه چیز برایم تحمیل می شود و من نمی توانم زبان در کشم و همه را در باد اعتراض قرار دهم و همه چیزی را که به دید من درست به نظر نمی رسد به آن چیزی را اضافه نمایم و یا خدای نا کرده لب به اعتراض بگشایم و چون چرایی در مقابل همه نادرستی ها عرضه بدارم و درستی و نا درستی چیزی را صحه بگذارم یا رد کنم نه این طور نیست و همه کار و همه چیز ها تحمیل است بالای ما.

اما صبر و بی قراری نه نهالی است که در وجود همه رشد کند و یکی اش بر شرین دهد و دیگری بار تلخ یا حتا بی بر باشد. نه این ها! که این گونه نیست بلکه همه صبر ها گاهی می شود به کسی تحمیل شد  و نامش را به صابران دنیا اضافه کند. در صورتی که همه چیز از بیرون تحمیل می شود و خط سیر را به ما تعین می کند و زندگی را به ما قطار کنترل شده می سازد که ما نمی توانیم از آن خط سیر پا فراتر نهیم.

اما آنچه مهم است ملامت گی آن است که به آدم ها بر می گردد و او را منفور می سازد و از جامعه می راند و تسلیم زندان انزوا می کند و صفات انسانیت را از او می گیرد. و یا انسان را خوش نام می کند و با نام و نشان می سازد و مشهور می کند. شهرت و گم نامی را اگر دو روی یک سکه بی نامیم اگر چانس رخ کرد مشهور و هم اگر رخ نکرد گم نام و بد بخت می شویم.

به عقیده ی من این ها همه چیز های اند بیهوده که ساخته و پرداخته ی ذهن ماست و با چشم بهم زدن کسی را خوب یا بد می سازیم. اگر خوب بودن تقلید از عمل های و کردار های آدم های پولدار و ثروتمند باشد پس این چه ارزشی باید داشته باشد و اگر خوب زیستن و خوب بودن به ویژگی های اطلاق شود که آن ویژگی ها مربوط به زور داران و مالداران تعلق داشته باشد پس چرا به صفات های که ما از خود آن آدم ها متنفر باشیم ارج گذاریم و آن ها را با بهای گزاف بخریم و زندگی خود را قربانی آن ها سازیم و خود را مست در بیهوده پرستی  آن ها سازیم.

و عادات و رسوم آنانیکه فقیر اند باید ویژگی های بد به او دهیم و او را از زمره کارهای بد و عمل نا شایست پنداریم و همیشه بکوشیم که از آن عمل ها  فرار کنیم. و از عمل ها و رفتار های سرمایه داران تقلید کنیم. همیشه انتخاب ما باید از سلیقه ی دیگران مایه گیرد وگرنه ارزش برای مانخواهد داشت.

این که تا چه اندازه این مدعا ها درست است یا نادرست هیچ اهمیت به ما ندارد و ما فقط خوبی ها را از آدم ها به ظاهر خوب می گریم و بدی ها را هم از آدم های به ظاهر بد می گریم. پس به هر صورت کاری خوبی انجام نمیدهیم یا قبول کنیم که کنش ها واکنش های ما باید جهت داده شود و گرنه ما معلق خواهیم ماند. و هر کار و هر انتخابی به ما تحمیل می شود وگرنه به عقیده ی من هیچ خوب و بدی وجود نخواهد داشت.

اگر ما بخواهیم مرز را از بین آدم ها برداریم باید خوبی ها و بدی ها از میان بردایم تا انسان خوب را ندشته باشیم و نتوانیم در بین ان ها فرق بگذاریم و عده یی را به یک گروه نسبت دهیم و عده یی دیگر را به گروهی دیگر. اگر انسان ها یک سان اند و هیچ فرقی بین آن ها نیست باید به خوبی ها و بدی ها  خط بطلان بکشیم. و واژه های زشت و زیبا را به قبرستان نا معلوم مدفون سازیم. و فقر و ثروت را به باد فنا دهیم تا همه رنگ ها به بی رنگی تبدیل شود. و انسان بالای انسان دیگر بر سر چیز های بی ارزش ظلم وفخر نکند.

 

نگار را در نگارش یافتم

نگار را در نگارش یافتم

وقتی دلم میل نگار و وجود یار می کرد و همیشه با خود می تپید و به من حس سر گردانی می داد من راه گم شده بودم و به خواسته هایی خودم نمی توانستم پاسخ گو باشم. و زبانم هم یارایی گفتن یار و نگار را نداشت و به کسی نمی توانست بگوید که صفت های یارم باید چگونه باشد با وجودی که دلم قامت رعنا را می خواست و از لب یاقوت خوشش می امد و یک یار سیمین تن را همیشه تصویر می کرد و او را بی مانند در بین زیبا رویان برایم تلقی می کرد و همیشه می خواست که باید به خواسته هایش باسخ دهم و لی زبان محافظه کاری می کرد و نمی خواست که خواسته های دل را به گوش دیگران برسانند به همین سبب من در درد دل و به شرم زبان مبتلا بودم.

من وقتی قلم به دست گرفتم و به تنهایی نشستم به خوبی توانستم که شکل یارم را رسم و از هیچ که هم نترسم و الته این نقاشی من با وازه ها بود نه با خط ها من که در میان انبوهی نگرانی دل قرار داشتم و به خواسته های دل وقتی چیزی از یار می نوشتم احساس سبکی می کردم و به من حس رخ می که من فکر می کردم که با قلم روی کاغذ نمی نویسم بلکه دارم به دل خود مرهم می گذارم . اگر چه این یک کار خارق العاده نبود ولی من که آن را مرهم زخم ها یافتم به من از همه چیز بهتر بود و آن مثل که می گوید" در موقعش یک نان جای صد نان را می گرد" به من تحقق پیدا کرد و من را از یک بن بست نجات داد.

با قلم هر چه خواستم نوشتم و هر چه آرزو کردم تصویر کردم و به دل مشغولی های خود خاتمه دادم و همه را به روی ورق ریختم  و نه شرمی در کار بود و ملامتی از دیگران به من می شد.

نگارش به درد های بی پایلن من پایان داد و به پریشانی های بی اساس من خاتمه بخشید و به من فهماند که می شود با قلم کاری کرد و همه درگیری هایی دل را به گونه رمز و راز به تصویر کشید و یک نوع خود را تسلی داد و فکر کرد که من همه غم ها و بد بختی هایم را به دریا انداختم و همه رنج های مرا باد برد و وهمه دشواری ها به آتش سوخت. من این همه چیزیکه باعث اذیت وآزار روحی ام گردد با قلم برطرف می کنم گرچه به زعم دیگران یک دیوانگی محض باشد.

هر کس طاقت شنیدن این همه حرف های بی مفهوم مرا ندارد و نمی خواهد بایستد و به این هرزگی ها گوش دهد. اما این قلم و این کاغذ به تمام پرت و پلا ی من گوش می دهد. به من نمی خندد و به دیگران هم شاید تا جایی فرصت خندیدن را ندهد و او را تا جایی بین واژه ها مبهم سازد تا هر کس و ناکس نفهمد و به ناسامانی های من نخندد.

 

گفتگو باتن

گفتگو با تن

نمی توانم که تحمل کنم این قدر زجر و درد کشی ها را. نمی توانم دیگر گرسنگی را تحمل کنم، در برابر  این سیر نوشان و سیر خوران. نمی توانم روی خاک نشینم وقتی که قالین های رنگارنگ در بازار فراوان است و من نمی توانم حوصله کنم که همیشه در فضای گندیده زندگی کنم در صورتیکه طبیعت زیبا ست و از ما برای دیدن پول نمی خواهد. پس پرسش های من غیر منطقی است. البته شاید منطقی هم نباشد زیرا انتقاد کردن که دیگر منطق را نمی شناسد و من توقع کنم که هم انتقاد کنم و هم بگویم که کاری منطقی کردم نه این دور از انصاف است من با این کار منطق را می کوشم و جسدش را روی خیابان می اندازم که بو بگیره و دیگه مردم هم نتانه دم از منطق بزنه و تنها بگوید که منطق بد بو است و ما نمی توانیم از چیز های گندیده در خانه و محفل یاد آوری کنیم. پس من که تنها یک منتقد نشدم بلکه قاتل هم شدم وباز بگویم که کارم درست است. وای بر من که همه کار نا شایست را انجام می دم و باز هر قسمی که شده او را توجیه می کنم . گاه با منطق و گاه با وجدان و گاه با دین و گاه با تیرنگ و نیرنگ. و گاه می گویم که باید انسان ها نباید خیانت کار باشد و این هم نظر به بگروند گذشتۀ من یک فریب است ویک حقه است و فقط می خواهم تو ده ی عام را بازی دهم. همه کار من که خراب است باز می گویم می اندیشم و عاقلم. آیا این هم یک حقه نیست؟ اگر نیست پس این همه عقل و زرنگی باز هم چرا پاهایم در گل بند مانده و پیشانی ام از خستگی عرق کرده و تنم سرخ آمده و پا هایم در بین جوراب و کفش بو گرفته. این کار عقل است، باید همین طور باشه و با من که عزیز ترین کس و نگهدارنده اش هستم با من این گونه رفتار کنه. پس دیگرا چه میشه و با همسایه ها چگونه رفتار خواهد کرد. با دشمن با چه چیزی معامله خواهد کرد و می تواند که تنها با کشتن دشمن. با جسد او صلح کند و به او آتش نزنه و یا او را قطعه قطعه نکنه. و یا شاید این گونه نباشه و وارونه باشه و با کسی که دوست نیست شاید رفتار خوب تر از دوست را داشته باشه و با او محبت کنه. شاید همین هم یک فکری خوبی باشه. چون در این جهان همه چیز همانگونه است پس عقل که نمی توانه که تافته ی جدا بافته از طبیعت باشه. پس با این عقل چه کنم و تا وقتی که با من هست به من جفا روا می داره و من را قربانی خواسته های خود می کنه و وقتی که از من جدا می شوه . من به خاک و خاکستر تبدیل می شوم پس چه می شوه پاداش من، من که در بهشت هم نمی روم چون که تنم. آیا این عدالت است و من باید قبول کنم. وقتی که شما حرف از عدالت می زنید. وا مانده منم که تا زمانی که تنم، در خدمت عقلم و حین جدا شدن پوسیده می شوم و بو می گیرم. من که  چیزی از عقل بهره نبردم و کیست که بین ما بیشینه و بین ما داوری کنه! و بگویه که تو جفا دیدی و عقل نسبت به تو متهم است، متهم به جرم و جنایت یک موجود بی دفاع. شاید کسی هم پیدا نشوه. پس این همه کلمه های عادل، عدل، انصاف، انسانیت و خریت و برتریت و زشت و نیکو چه می شوه. آ یا این ها را حرف های حقه بازی من دانی و می گویی که همه حقه است و فریب می آفرینه و فریب  دادن را بلد است، دیگه به درد هیچ چیزی نمی خوره و نمی توانه کاری را از پیش ببره. پس این حرفا زیاد مربوط به من نمیشه و مشکل مه با عقل است. و من نمی توانم که با چه نیرنگی او را بفهمانم که من را زجر ندهد.  خوب شاید عقل با همین کار هایش عقل شده باشه اگر عقل هم مثل تن بی دفاع و احمق می بود که عقل نمی شد. پس من حالا فهمیدم! که من دو مشکل دارم یکی احمقی و دو دیگر بی دفاع بودن و خوب است کسی یا چیزی که بی دفاع است همین گونه اذیت شوه و خانه ویران باشه و اجازه نته به عقل و عقل ها که او را تباه کنه و من باید دیگه نباید بی دفاع باشم و خوده به عقل تسلیم کنم. نه این دیگه نمیشه! امکان نداره نمیشه!

دانشگاه کابل به کدام سمت در حرکت است

دانشگاه کابل به کدام سمت در حرکت است                                                                                                                                                    

شب ها وقتی خواب می شوم به یاد زندگی بعد از فراغت ذهن ام را مشغول می کنم و این معمای است که مغزم را به جنبش آورده و راحت بودن را از او گرفته و همیشه به اندیشه بستر شده و نمی دانم چه کنم که در این معما از کدام اندیشه استفاده کنم و به که پناه ببرم آیا کسی هست که به من پناه دهد؟ نه! هرگز کسی پیدا نخواهد شد که به کسی پناه دهد که همه چهار سال دورۀ دانشگاه را به خواب سپری کرده و فکر کرده که با خواندن چپتر همه چیز می شود حال آن که نمی تواند حتا مصروفیتی به خود پیدا کنه و از فکر کردن بیجا آسوده شوه که این هم میسر نمی شوه. در این حال باید چه کار کد و به چگونه تر فند دست زد که همه بد بختی ها را جبران کنه و به آدم بد بخت، بختی به ارمغان آوره و به او بگویه که هرچه گذشت گذشت و لی باید آینده را با اعتیاد و وسواس زیاد آغاز کد و گرنه این بحران بار دیگر دامن تو را خواهد گرفت و من حالا در بستر خوابم باید چه بکنم آیا می شه که نام خود را از دانشکده ی ادبیات خط بزنم و در یکی از هوتل ها سی وی کار گری بدهم؛ نه این هم شدنی نیست زیرا او از تو تجربه ی کاری می خواهد. بد بخت تو که تجربه ی کاری نداری به درد چه می خوری و در طی این چهار سال فقط خود را با نان سیلو بازی دادی و جایی هم برای کار گری نرفتی و حالا که مهلت به آخر رسیده پشیمان شدی چه فایده؟ اگر فردا شهادت نامه ات را گرفتی می توانی به طرف خانه بروی؟ وبه قوم و اقاربت بگویی که من سند لسانس را گرفتم اگر به تو بگوید که چه شده یی؟ می توانی جواب بدهی یک چیزی. نه! تو همین را هم نمی توانی بگویی پس تو چه آدمی هستی که هیچ چیز نشده یی اگر بگوید که در دانشگاه مدتی چهار سال چه خواندی؟ می توانی بگویی که ما هر سال از افلاتون شروع می کردیم و به ارسطو ختم می کردیم و سال بعد همه موضوعات از یاد ما می رفت و باز از افلاتون شروع می کردیم  وبه ارسطو ختم می کردیم. مضمون که مهم نبود که چه باید باشد. اما مهم افلاتون و ارسطو بود آیا غیر از ارسطو و افلا تون کسی دیگر هم هست که چیزی برای گفتن داشته باشد؟ نمی دانم اما افلاتون هست و ارسطو هم هست و استادم که به من غیر از این دو چیزی دیگری نگفته. نگفته! تو پرسان کردی یانه؟ نه من هم پرسان نکردم. چون وقتی که استاد از افلاتون و ارسطو درس می داد دیگر فکر بودن کسی دیگه به ذهن مان نمی آمد. ولی من تجربیات که دارم فکر نمی کنم که کسی دیگر هم باشه که استادان ما به ما نگفته باشه. خودشان که هست در باره ی خود که حرف نمی زنه آنها این توانایی را داره که سنگ تواضع درشکم خود بسته کنه و خود را هم طراز ارسطو و افلاتون ندانه. اگر چه معلوم است که معلو مات شان در باره ی افلاتون و ارسطو زیاد هست و از نظریات آنها پاسدارس می کنند. کسانی دیگری در دنیا نخواهد باشد که این قدر به افلاتون و ارسطو گرایش داشته باشد و لی این استادان باز هم خود را به خاک تواضع می مالند ودرهنگام درس دادن از خود ها چیزی نمی گویند. خوب من که این چهار سال را گذراندم چه می شود آیا گفته می توانم ادعا کنم که من شاگرد کسانی بودم که آنها چیزی از زندگی افلاتون و ارسطو می دانست . البته چیزی که نه! خوب می دانست و توضیحاتش هم که خوب بود و لی یک کمی صدایش شنیده نمی شد چون دندان نداشت و پیر بود و ایستاد شده نمی توانست چون ضعیف بود. این که بی انصافی هم هست که یک استاد هشتاد و هفتاد ساله در پیش روی صنف بایستد و به تشریح درس بپر دازد. استاد خوب باید تسبیح داشته باش و دعا گوی شاگردان باشد درس که بلا ده پسش ای قه دیره که درس خواندی چه شدی که حالا باز درس می خوانی و شاگر د هم که باید قدر استاد را بداند و انسان باشد و به جای درس صنف را ترک کند و انسانیت را! که از همه چیز ها کده انسانیت بری آدم خوبه! دیگه این درس هیچ چیز نیست من بسیاری کسا دیدیم که درس خوانده چیزی نشده همی انسانیت خوبس! بچیم مه از شاگرد انسان خوشم می آیه و بریش نمره میتم وشاگردی که انسان نباشه نمره نمی تم ودستش هم خلاص . درس! درس! ای درس دادن مارا که خسته کد.شاگرد و استاد باید محبت داشته باشه و دختر ها! شاگرد که دختر و پسر نداره همه گیا ش اولاد ماست اما مه دخترا را بیشتر دوست داروم. باز هم بد بختی سراغم می آید وقتی فهیم بر می خیزد آب می خوره دسته ی چایبر بر چایبر می خوره و صدا بلند می شوه من که هنوزم هم در فکرم، ناگاه بلند می شوم و می گویم که من در جنگ پیش دیپارتمنت هیچ کاره بودم و می بینم که فهیم هنوز تشنگی اش رفع نشده و نوله ی چای بر در دهانش است و او جلوق و پلوق به دهنش می روه. این باعث می شوه که مرا وادار می کنه که من باید خیلی مواظب باشم که جنگ نکنم چون استادی پشتبان ندارم و مانند دیگرا که من نیستم که همه کار را بکنم، باز وقتی آمدن پولیس استادان از من طرفداری کند و به پولیس بگوید که او نیست. این هم یک چانس است که نصیب هر کس نمی شوه خاک به سرمن که هیح خوشبختی به من رخ نمی کند، همیش بدبختی! همیش بدبختی! به راستی که من بچه ی هیچ یک از زورمندا نیستم باز هم حرف مفت می زنم که من بد بختم! من بد بخت نباشم که باشه. بچه ی وزیر اگر این حرف ها را خود آنهابشنوه چه خواهد شد! خوب است که شب است کسی خبر نمی شه. وگرنه همه ی این حرفا جرم پنداشته می شوه و اگر جرم هم نباشه باعث می شوه که قاضی صاحب تورا به جرمی متهم کند. خوب این که خیر وقتی که صنفی ها شوخی می کند من غیر حاضر می شوم. این که چیزی مهم نیست، نهایتا محروم امتحان شوم و یک سال از درس هایم پس بافتم وصد خدای نا کرده! اگه استاد این کار را با من نکنه امکان داره که من هم مانند دیگران بشوم و جنجال بافرینم که آن وقت استادان دیگه   حوصله نداره که پشتبانی مرا مانند که از دیگه هم صنفی هایم کده بود بکنه و خوب است که مرا تنبیه کنه. خوب این قصه ادامه داره من را خواب گرفته و با شه به شب های بعدی.

خمینی مربوط به کجاست؟

خمینی مربوط به کجاست؟

اگر مسلمان ها برادر هستند پس چرا برابر نیستند؟!

امروز که بیست و سومین سالروز وفات  خمینی رهبر مذهبی ایران در مسجد الزهرای کابل بر گزار می شد یک عده با این بزرگداشت مخالفت کردند و این را خلاف منافع ملی افغانستان خواندند و گفتند که این مراسم ها از طرف افراد مشخص و به هدف بهره برداری مشخص بر گزار می شوند و مظاهره کننده ها ادعا کردند که  این خواست مردم افغانستان نیست. باید از چنین مراسمی که در پایتخت یک کشور، به  منظور بهره بر داری سیاسی برگزار می شود جلو گیری گردد وگرنه این گونه مراسم ها باعث سر افگندگی افغانستانی ها و باعث نفاق بین افغانستانی ها می گردد.جالب تر این که محمد اکبری نماینده ی مردم در پارلمان افغانستان توجیه می کند که خمینی مرز های جغرافیای نمی شناسد و مربوط به همه ی مسلمان ها است و مسلمان ها همه باهم برادر اند و او افزود کرد که خمینی برای مردم افغانستان می طپید و او به مهاجرین شما کمک کرده است و به مجاهدین شما کمک کرده است. پس اگر مسلمان ها باهم برادر اند و برادر اند مهم نیست که از کجا باشد ولی مهم مسلمان بودن آنها می باشد. اگر این حرف درست باشد پس چرا عده ی از عده دیگر برتریت دارد و چرا سید بر تر از غیر سید است و چرا یکی بر پنج حصه ی مال شیعه مذهب ها به سید مربوط می شود. اگر ملاک کمک کردن است باید این جا فقیر ملاک قرار می گرفت نه سید بودن.آ یا این هم یکی از نشانه های برادری و برابری است؟. و چرا در رهبریت اسلام قریشی بودن اولیت دارد از غیر قریشی و چرا مهاجرین افغانستان در ایران شکنجه می شوند و مورد آزار و اذیت و تحقیر ایرانی ها و دولت ایران قرار می گرند و چرا افغانستانی ها را به زور از ایران اخراج می کنند و هیچ عذری را هم نمی پذیرند و گاهی هم شده که شوهر اخراج کرده شده و زن در ایران باقی مانده و یا فرزندان را اخراج کرده و خانواده در ایران مانده آیا این ها رابطۀ برادری است به نظری جناب اکبری؟. برادر با برادر باید همین گونه باشد. خمینی برای مردم افغانستان چه کار کرده؟ . و او فقط چند حزبی  را در افغانستان کمک کرده است نه تمام مردم افغانستان را و این تعدد احزاب با عث نفاق و بد بختی بین مردم افغانستان شده به خصوص در جامعۀ هزاره و نه باعث اتحاد افغانستان این ها را هم  کمک وسپاس گزاری بدانیم از دولت ایران. اگر این ها را همه آقای اکبری کمک و همکاری حساب می کند ما هم از ایران تشکر می کنیم.

ایران به مهاجرین افغانستان کمک کرده است. این هم که یک دروغ محض است در ایران که کمک نیست همه توهین است و به نام های کثافت به افغان ها صدا می شود. و محدودیت ها بالای اطفال افغان ها وضع شده و آنها نمی توانند به مکتب دولتی ایران بروند. آیا این ها همه کمک محسوب می شود. افغانستانی ها را با مزد کم تر و هزاران تحقیر به کار استخدام می کنند آیا این ها خدمت هستند. و افغان ها هیچ گونه حق مالکیت را در ایران ندارند. و نمی توانند زمینی بخرند و یا موتری داشته باشند . نمی دانم که این حق برادری هست و یا حق مهاجرین. گرچه مهاجرت یک امر مقدس در اسلام است و حق و حقوقی را بالای کشور میزبان دارد آیا این کشور ایران کدام حقوق را با مهاجرین افغانستانی در نظر گرفته اند.

آیا ایرن با کمک کردن مجاهدین علیه شوروی به مردم افغانستان کمک کرده است ویا در کشور ما بحران آفریده است. و با این کار ها ملت افغانستان را از هم جدا کرده است و نفاق افگنی کرده است. و افغانستانی ها را به برادر کشی و خانمان سوزی تحریک کرده است.

هر کسی هم که  خیانت کند مهم نیست ،از کجاست و مربوط به چه تبار است و از کدام قشر جامعه است. ما عمل خائنانه اش را محکوم می کنیم و به کار های خوب او ارج می گزاریم. تقلید کور کورانه و نا دانسته دیگر در فرهنگ ما جا ندارد و خائنان از هر تباری هم که باشد محکوم خواهد شد و در تاریخ سیاه نام او جای خواهد گرفت و همیشه مردم ما به او خواهد نفرین کرد. 

ما به حرکت های آگاهانه باور داریم و امید واریم که این حرکت ها بتواند به کشور از هم پاشیده ی ما کمک کند. و اتحاد و همدلی را به ارمغان بیاورد و دست بیگانگان را از مداخله در امور کشور ما قطع کند تا با شد که به سوی یک آینده ی روشن و عاری از همه تعصبات حرکت کنیم.

دختران هزاره به خمس داده می شوند

دختران هزاره به خمس داده می شوند

           در جامعۀ سنتی هزاره های  شیعه مذهب دختر جوان به سید  خمس داده می شود در صورتیکه در یک  خانواده پنج دختر به دنیا آمده باشد و این یک توجیه مذهبی شده چون در فقه شیعه در تمام اموال از پنج حصه یک حصه به سید داده می شود و این حکم را در حق زنان هم تطبیق کرده است و در دهات هزاره نشین به ده ها قضیه از این موارد رخ داده است. و خانواده ها به حیث یک امر مذهبی و ترس از خدا دختری پنجمی را به سید می بخشد. سادات هم خود را نواسه ی پیامبر می خوانند وگرفتن دختری پنجمی را یک حق مسلم خود می خواند و بدون هیچ گونه تاوان و زحمتی صاحب عروس می شود. در جامعۀ که مصارف ازدواج برابر به مزد کار کردن یک عمر جوان غیر سید می باشد. فقط اولیت که نصیب دختر های خمس داده به سید می شود. تخلص آغه می باشد. این امر در جامعۀ سنتی هزاره به حیث یک امر مقدس اجرا می شود. و خواستن و نخواستن دختر مهم نیست آنچه مهم است اجرا شدن امر دینی و مذهبی به صورت درست آن است. و همه کس کوشیده اند تا امر خدا را به جا آورند بدون این که بدانند خدا چه گفته. هر امر دیگری هم که بعضی ها خواستند مورد اجرا و تایید مردم قرار بگرند صیغۀ دینی و مذهبی دادند و مردم هم نه دانیسته همین که پای دین و مذهب پیش آمد مورد تایید قرار می دهند و با جان دل کار های در ظاهر دینی را انجام می دهند که در حقیقت ضد دین و انسانیت هست. در جامعۀ ما هر چه به بازی گرفته شده و سرنوشت انسان ها به نام دین به خرابی کشیده شده و به نام دین به حق مردم تجاوز کردند و حق اعتراض را هم از آنها گرفتند و نگذاشتند که ساعتی  آرام باشند و زندگی راحت داشته باشند. دینی که اساس آن  برای نجات انسان ها بنا نهاده شده بود و می کوشید که انسان ها را از بر دگی آزاد کنند. چه شد که خود مشکلاتی را بر قشر محروم جامعه افزود می کنند. دینی که دختران را از زنده به گور کردن نجات داد و به مادر حق معنوی و ارزش معنوی بخشید و بهشت را در زیر پای مادران قلم داد کرد چه شد که به یک بارگی خود این حقوق انسانی را از مادر گرفت و به او مانند یک کالای مصرفی مالیه و خمس تعیین کند.

دختر ها که به این نوع به خانۀ بخت می روند هیچ گونه قدر و عزت نمی شوند و مراسم خاصی که در این جامعۀ هزارگی مرسوم است. از آن هم محروم می شوند و با دادن دست به پیر زاده به خانۀ بخت می روند و با کفن باید  از آن خانه  بیرون شوند چون خورده گرفتن دیگر در خانۀ مقدس معنی ندارند و به هر که هم بگوید مسخره و غیر قابل قبول است. باید نشیند و در برابر اوامر واجبات با جان و دل مجری باشد. زنان در جامعۀ سنتی محروم تر از آن است که فکر می شوند. به امید روزی که معیار، انسان باشد نه زن و مرد.

 

زن در جامعه ی سنتی افغانستان

زن در جامعۀ سنتی افغانستان

زن در جامعۀ سنتی در کنج خانه نگهداشته می شود و هیچ نمی تواند تصمیم بگیرد که چگونه زندگی کند و همیشه به مطیع بودن تشویق می شود. فقط به دستگاهی تولید نسل و لباس شویی تبدیل شده و هر گونه ظلم مرد در حق زن روا می باشد وزن خوب باید در جامعۀ سنتی بی دفاع  باشد و همیشه خود را ذلیل احساس کند.

        بهترین زن در جامعۀ در سنتی افغانستان:

    بهترین زن در جامعۀ سنتی به زنی اطلاق می شود که همیشه ساکت باشد و در مقابل مرد ها حرف نزند و گوشی شنوا در برابر مرد ها داشته باشد و همیشه شنونده باشد و بکو شد که خشره ترین کار در خانه را انجام بدهد و پس ترین غذا را بخورد و چون و چرای در مقابل شوهر و دیگر اعضای خانواده نداشته باشد. و تنها می تواند باندیشد که چگونه رضایت مرد هارا  بدست بیاورد و او را خشنود سازد حتا با از دست دادن زندگی . در جامعۀ سنتی هدف زندگی زن باید برای به دست آوردن آسایش برای مردان باشد.

          زن خوب در یک جامعۀ سنتی نباید بگوید که من نمی توانم در کنج خانه بمانم و بدون هیچ دلیل به اوامر مرد فرمانبردار باشم و نمی تواند بگوید که من نمی توانم همه زندگی ام را در تولید نسل بگذرانم و دستگاهی لباس شویی در خانواده باشم و مکتب نروم وحق بیرون رفتن و آزادی زندگی کردن داشته باشد و خود را مانند مرد ها حساب کند و بگوید که حق مساوی با مرد ها داریم و یک مادر در جامعه هستیم و نصف پیکر جامعه را تشکیل می دهیم.

        تعریف زن خوب در جامعۀ سنتی افغانستان:

      زن آرمانی در جامعه سنتی به زن گفته می شود که او توانای پختن نان زیاد و خوب را داشته باشد و چگونه به مواشی  رسیدگی می کند و در تهیۀ سوخت به چه نوع می کوشد و به پرورش طفل چه قدر دست توانای دارد و در برابر ظلم مرد تاچه حد حوصله مند است و چگونه به غذای پست و لباس های ژولیده قانع است. و تا چه حد در جامعه و حضور جمع حاضر می شود.

خشونت در برابر زن در جامعۀ سنتی افغانستان:

مرد سالاری:

    مرد ها همیشه خود را جنس برتر حساب می کند و به زنان حد و مرز تعیین می کند و زنان را نسبت به خود یک قشر زیر دست و کم ارزش می بیند و فکر می کنند که زنان برای خدمت مردان آفریده شده و تنها می تواند در خانه بماند و غریضۀ جنسی مردان را اشباع کند و خود را از چشم همه نا محرمان به دور نگهدارد و لباس مردان را بشوید و به مردان پخت و پز کند و همیشه موقعیت پایین تر از مرد را  داشته باشد و به سالاری و خانی مرد ها تن دهد. ویا مانند جراحی دختر جوان با داس در یکه و لنگ بامیان؛ بریدن بینی خانم عایشه در ارزگان و زنی هراتی که ناخنش توسط شوهر کباب و خورده شده بود و از طریق دامن جنین اش لمس شده بود... مواجه خواهد شد.

دینی:

       از نگاه دینی نیز زنان باید تابع مردان باشد و از اوامر او پیروی کند و بدون اجازۀ شوهر از خانه بیرون نشود و با نا محرمان حرف نزند و نباید صورت خود را به نا محرمان نشان بدهد. و در بیرون از خانه حق آرایش را ندارد و در خانه نشیند و در پیش شوهر خود آرایش کند و همه شرایط باید از شوهر اطاعت کند در هر مسئله به خصوص در مسایل جنسی و اطاعت از شوهر عبادت به حساب می آید. نمایش موی زن به مثابۀ نمایش عورت زن در دین محسوب شده و زن نباید از مچ دست به با لا و گونه ها دیگر جایش در معرض دید قرار بگیرد. در جامعۀ سنتی کشتن انسان ها و غارت کردن به اندازۀ نشان دان گوشۀ از موی زن اهمیت ندارد و جنجال بر انگیز نیست.

تاریخی:

        محرومیت زن ریشه در تاریخ دارد و از زمان مرد سالاری آغاز می گردد. در آن زمان هم خواستگاری زن جرم محسوب می شد و مردم نمی توانستن به صورت رسمی از دختر خواستگاری کند. و مجبور بودند که به دوزی دختر ها بپردازد که باعث نزاع بین دو قبیله می شد. از این حرف ها که بگذریم زن در گذشته به میراث گرفته می شد و وارث اختیار عام و تام زنان را داشتند که زن در آن وقت حیثیت کا لا را داشت. و در پسین ها زن حق آموزش را نداشت و در حین کشف خط مرد ها فکر می کردند که زنان هم باید حق نوشتن خط را داشته باشد یا نه؟ اگر داشته باشد نامحرمان می توانند بخوانند یانه؟

خشونت زن علیه زن:

     در بسیاری موارد زن مورد خشونت زن دیگر قرار می گیرد که این بیشتر متوجه عروس خانم ها می شود که از طرف خشو ها و دیگر خانم های  در خانه صورت می گیرد و آنان می کوشند که یا خود در بالای عروس ظلم کنند و یا مرد ها را تحریک کنند که نسبت به عروس نگاه بد بینانه داشته باشدد که این نزاع باعث فسخ ازدواج ها می گردد.

بیسوادی:

نداشتن سواد نیز مردم را کمک می کند که حقوق یکدیگر را ندانند و خواسته و ندانسته بالای زنان خشونت کنند و از داشتن دختر ننگ کند و او را به معامله بگیرد. و دختر را با رفتن از خانه ی شوهر از خود جدا بداند که در وافع همین طور هم هست. دختر با رفتن به خانۀ بخت دیگر اختیارش به دست شوهر است و حتا حق رفتن در خانۀ پدر را بدون اجازۀ شوهر هم ندارد. یعنی در واقع اسیر شوهر است و باشندۀ خانۀ شوهر و نمی تواند پا فراتر از خانۀ شوهر بگذارد.

ناامنی:

نا امنی نیز دنیای زنان جامعۀ سنتی مانند افغانستان را تاریک تر کرده است و همیشه زنان مورد سو ی استفادۀ زورمندان قرار بگیرد  و نا خواسته باید با قو مندان هفتاد ساله ازدواج کند و یا مورد تجاوز جنسی زور مندان واقع شود. و یا در دعوا های مثل قتل و دیگر نزاع های قومی با سرنوشت یک زن معامله کند و او را به ورثۀ مقتول که مهم نیست چند ساله است، پیر است یا کودک به زنی بدهد و وجدان خود را راضی کند و به نزاع قومی پایان دهد.